ღخاطرات جوجوییღ

   پرم از حس خفگی

    

       پرم

     

            فقط همین....

 

 

 

 

+ تاریـــــــخ سه شنبه 5 مهر 1390, ساعــــت 19:45نویــــسنده zahra |

هر کار میکنم که بتونم در اینجا رو تخته کنم نمیشه

اینجا یه چیزایی هست که حذف شدنی نیست....

اوضاع هنوز همون جوریه که بود....خوب....بد....

هنوز دارم با ترسام زندگی میکنم

ریشش خیلی عمیقه....

به این راحتیا کنده نمیشه

با وجود تمام تلقینا و امیدواریا

هنوز هستم..... .

 

 

+ دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود .

+ تاریـــــــخ چهار شنبه 22 تير 1390, ساعــــت 15:42نویــــسنده zahra |

از خودم بدم میاد.

از این شرایط کثیفی که منو تحت تاثیر خودش قرار داده.

از ترس....

از دروغ....

از رابطه ی خانوادم با هم

از نفرت هایی که بیخودی نسبت به هم پیدا کردن

از دوری ها و فاصله ها

از غیبت....

+از این که بابام الان داره زنگ میزنه و من جوابشو نمیدم

یعنی مجبورم کردن که جواب ندم....

 

 

 

 

 

+ تاریـــــــخ چهار شنبه 4 خرداد 1390, ساعــــت 10:20نویــــسنده zahra |

صبح از خواب پا میشی با هزار امید که امروز کارم درست میشه

میری فلان جا که مثلا کارتو راه بندازن

چندتا سوال میکنی بهت میگن:

-نه خانوم،امکانش نیست.بفرما.

-آخه چرا؟

-نمیشه خانوم.شما مشمول فلان قانون نیستی.

-ولی من 18 سالو رد کردم،متولد ایرانم.

-باید پدر یا مادر متولد ایران باشن تا بشه.

-خب پس باید چیکار کنم؟

-برین فلان جا بازم پیگیری کنین.شاید راهنماییتون کنن.

-مرسی آقا.

-خواهش میکنم.

از اون اتاق میای بیرون با خودت میگی لعنت به این قانون.

آدم تو یه کشور به دنیا میاد 20 سال زندگی میکنه آخر یه شناسنامه بهش نمیدن.

تمام امیدتو از دست میدی و بی تفاوت به این دنیا و آدماش برمیگردی خونه.

با خودت میگی دیگه بهش فکر نکن.شدنی نیست که نیست.....

 

 

+قدرشو بدونین.من ندارمش....

+مموش دیشب رفت شاهرود.خدا کنه انتقالیشو بگیره.دعا کنین

+ تاریـــــــخ سه شنبه 27 ارديبهشت 1390, ساعــــت 11:20نویــــسنده zahra |

وقتی این وبو باز میکنی بدون همه چی اینجا عین حقیقته

من شاعر نیستم

از شعر گفتنم خوشم نمیاد

زندگی رو همون جوری میبینم که هست

با همه ی واقعیتاش....

 

 

+ ناله ای که توی مغزم بود همین الان قطع شد.

+ دلم نمیخواد امروز خودمو تو آینه ببینم.

+ تاریـــــــخ یک شنبه 25 ارديبهشت 1390, ساعــــت 10:27نویــــسنده zahra |

امروز روز خوبیه

ولی نیست

روز خوبی نیست

میدونم نیست...

 

وقت زیادی ندارم

شاید بگم نه

نمیدونم....

 

+ دستایه عرق کردمو دوست ندارم....

+ تاریـــــــخ سه شنبه 13 ارديبهشت 1390, ساعــــت 11:4نویــــسنده zahra |

تولد تو تولد من است

من تمام طول سال را بیدار مانده ام

که مبدا روز تولدت بیاید

و من فراموش کنم به تو بگویم

تولدمان مبارک

 

 

 + روز بارونی ، روز من ، روز تو ، تولدت مبارک ....



 

 

+ تاریـــــــخ پنج شنبه 25 فروردين 1390, ساعــــت 21:0نویــــسنده zahra |

 کاش میدونستین امروز چی شد.وای خدا باورم نمیشه

نمیدونم بخندم یا گریه کنم. امروزو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

 یکی بیاد بزنه در گوشم ببینم خوابم یا بیدار.

 دست خودم نیس تو دلم انگار عروسی گرفتن

واسم دعا کنین .

 

 

+++ نمیتونم این روزو فراموش کنم.از بعدا میترسم....

   از اون روزی که کنار یکی دیگه چشامو ببندمو این روز یادم بیاد.

+ تاریـــــــخ چهار شنبه 17 فروردين 1390, ساعــــت 10:9نویــــسنده zahra |
صفحه قبل 1 صفحه بعد